تبلیغات
بیا2مرکزاس ام اس  عاشقانه - مناظره ملانصرالدین با دانشمندان

بیا2مرکزاس ام اس  عاشقانه
 
بزرگترین وبلاگ اس ام اس عاشقانه 
آن روز، میدان شهر خیلی شلوغ بود. آدم های ریز و درشتی که به هم خبر داده بودند، از ساعت ها قبل در میدان شهر جمع شده بودند. آن ها می خواستند بدانند که سه دانشمند جهانگرد چه طوری با ملانصرالدین بحث و گفت گو می کنند. وقتی ملانصرالدین از راه رسید، مردم برای او هلهله کشیدند. ماجرا چه بود ؟ آن مرد دانشمند چند ماه بود که از شهری به شهر دیگر می رفت. وقتی به یک شهر جدید وارد می شد، سراغ داناترین آدم شهر می گرفت. بعد هم با او بحث و گفت گو راه می انداخت. وقتی مردم شهر می دیدند که آن دانشمند می تواند داناترین مرد شهر را با علم و دانش خود مغلوب کند، احترام زیادی به او می گذاشتند.آن روز، میدان شهر خیلی شلوغ بود. آدم های ریز و درشتی که به هم خبر داده بودند، از ساعت ها قبل در میدان شهر جمع شده بودند. آن ها می خواستند بدانند که سه دانشمند جهانگرد چه طوری با ملانصرالدین بحث و گفت گو می کنند. وقتی ملانصرالدین از راه رسید، مردم برای او هلهله کشیدند. ماجرا چه بود ؟ آن مرد دانشمند چند ماه بود که از شهری به شهر دیگر می رفت. وقتی به یک شهر جدید وارد می شد، سراغ داناترین آدم شهر می گرفت. بعد هم با او بحث و گفت گو راه می انداخت. وقتی مردم شهر می دیدند که آن دانشمند می تواند داناترین مرد شهر را با علم و دانش خود مغلوب کند، احترام زیادی به او می گذاشتند. به این ترتیب، مرد دانشمند بدون رنج و زحمت و بی آنکه پولی خرج کند، چند روزی را مهمان مردم آن شهر بود و خوش می گذراند. حالا موقع آن بود تا مرد دانشمند اولین پرسش خودش را مطرح کند: - آیا تو می دانی مرکز دنیا کجاست؟ ملانصرالدین کمی به او نگاه کرد و زیر چانه اش را خاراند. بعد هم در حال که خیلی مطمئن بود گفت: - آری می دانم. مرد دانشمند خیره خیره به او نگاه کرد و با ناباوری پرسید: - کجاست؟! ملانصرالدین پای چپ خود را بلند کرد و محکم بر زمین کوبید و گفت: - همین جا؛ زیر پای چپ من! دانشمند سرش را بالا و پایین برد و پرسید: - از کجا می دانی؟ ملانصرالدین گفت: - اگر حرفم را قبول نداری، می توانی کره زمین را اندازه بگیری تا درستی حرفم برای تو اثبات شود. مرد دانشمند با جوابی قانع کننده رو به رو شده بود، حرف ملانصرالدین را پذیرفت و پرسش دوم خودش را بر زبان آورد: - حالا بگو که تعداد ستاره های آسمان چند تاست؟ ملانصرالدین نگاه به آسمان انداخت: خورشید، آرام آرام پشت کوه ها غروب می کرد و اندک اندک، ستاره ها خودنمایی می کردند. مردم منتظر جواب ملانصرالدین بودند. مرد دانشمند هم در دلش شادمانی می کرد که چه کسی می تواند ستاره ها را بشمارد؟! اما ملا جواب داد: - تعداد ستاره های آسمانی، برابر است با موهای بدن الاغ من! مرد دانشمند ، قاه قاه خندید.بعد با تعجب پرسید: - این چه حرفی است که می زنی؟! ملانصرالدین با خونسردی گفت: - اگر قبول نداری ، بیا با هم موهای الاغ من و ستاره های آسمان را شمارش کنیم! مرد دانشمند که می دانست چنین کاری انجام شدنی نیست، فریاد کشید: هیچ کسی نمی تواند چنین کاری کند. ملا هم بدون درنگ گفت: - چرا از چیزهایی که انجام شدنی نیست می پرسی؟ مرد دانشمند سرفه ای کرد تا صدایش صاف شود، بعد گفت: - بسیار خوب ، این جواب تو را هم قبول دارم. اما حالا یک پرسش دیگرخواهم داشت. بگو ببینم که دم الاغ تو چند تار مو دارد؟ ملانصرالدین خنده ای کرد و گفت: - من الاغ خود را خوب می شناسم و می دانم چند تار مو روی دم او هست. مرد دانشمند پرسید: - زود باش بگو . ملانصرالدین در حالی که به صورت آن مرد خیره شده بود ، گفت: - تعداد موهای الاغم ، درست به اندازه موهای سبیل توست! مرد دانشمند که سبیل پر پشتی داشت، با چشم های از حدقه بیرون جهیده به ملا نگاه کرد و گفت: - آیا می توانی این حرف را اثبات کنی؟! ملا با اطمینان فراوان جواب داد: - اگر تو قبول کنی، می توانیم شمارش کنیم.... مرد دانشمند حرف او را قطع کرد و فریاد کشید: - چه طوری؟! ملانصرالدین گفت: - تو موهای دم الاغم را یکی یکی بکن. من هم در همان هنگام یکی یکی موهای سبیل تو را جدا می کنم. اگر موهای دم الاغ من تمام شد و هنوز سبیلی بر صورت تو مانده بود، معلوم می شود که حرف من اشتباه است... مرد دانشمند که رنگ بر صورتش نمانده بود، با وحشت دست بر سبیل کشید و گفت: - نه!نه! من حرف تو را قبول دارم.... مردم برای ملا هورا کشیدند....



طبقه بندی: داستان طنز، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 خرداد 1390 توسط AdMiN bLoG