تبلیغات
بیا2مرکزاس ام اس  عاشقانه - داستان طنز

بیا2مرکزاس ام اس  عاشقانه
 
بزرگترین وبلاگ اس ام اس عاشقانه 
مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت: - این پسر مرا اطاعت نمی کند، او را بترسانید! معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کله اش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد. وقتی به هوش آمد، به معلم گفت: - زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسر را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید! معلم پاسخ داد: - فرقی ندارد؛ وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم می سوزند.



طبقه بندی: داستان طنز، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 خرداد 1390 توسط AdMiN bLoG